محسن

-

سایت اس ام اس AmirFB میلیون ها اس ام اس ، پیامک ، مسیج ، پیام

اگر با موبایل وارد شدید گوشی خود را افقی بگیرید

موتور جستجوگر مخصوص اس ام اس


کلمه مورد علاقه خود را در کادر بالا سرچ کنید ، سپس بگرد را کلیک نمایید

 

اسمش محسن بود

یتیم بود

لباس های کهنه میپوشید

مادرش حقوق بگیر بهزیستی بود

۱۶ سال سن داشت ولی هرکی میدیدش میگفت تو ۳۰ سالته تقسیر خودش نبود روزگار رو کمر کوچیکش سنگینی میکرد.

میگویند پدر کمر پسره محسن کمر ش شکسته بود پدر نداشت بابای مهربونش در ۱۵ سالگه در بیمارستان به خاطر سرطان خون فوت شده بود.

صبح نون و چای شیرین میخورد و با دوچرخه کوچیک قدیمیش که باباش براش خریده بود مدرسه میرفت.

محسن کارگری میکرد یه روز بیل میزد یه روز دستفروشی میکرد یه روز شاگرد مغازه بود.

محسن وقتی پسر های همسنش رو میدید که دست در دست پدر به پارک و بازار میرن دلش میخواست با بغض نگاهشون میکرد وقتی میرفت خونه جوری که مادر مریضش نبینه گریه میکرد و میشکست.

محسن خیلی غم داشت.

با کلی دردسر تونست دکه ساندویچی بخره و با سن ۱۸ سال تنها دارایش همون دکه فلافلی کوچیک بود.

از صبح زود میرفت دنبال کاسبی تا نصف شب و روزی ۶ ساعت میخوابید

با کلی بدبختی محسن تونست یه مغازه اجاره کنه و درامدی داشته باشه

محسن تو سن ۲۳ سالگی تونست یه خونه معمولی اجاره کنه و ازدواج کنه و صاحب پسری شد به نام صادق

محسن خیلی خوشحال بود و هرچی درآمد داشت برای خانوادش خرج میکرد اون دیگه پدرش شده بود و بغض تو گلوش نبود……..

 

اسم آن پسر آرش بود

خانواده ثروتمندی داشت

تو بهترین مدرسه ها درس می خواند.

پدرش شرکت فروش مصالح داشت

آرش همیشه لبخند بر لب داشت.

پدر آرش هر روز تک پسرشو میبوسید و با گرمی بغلش میکرد.

تفریح آرش پلیسشن و کامپیوتر و بهترین باشگاه فوتبال بود تو سن ۱۶ سالگی.

تو سن ۳۲ سالگی تفریح آرش ماشین عوض کردن و دوست شدن با این دختر اون دختر بود.

 

محسن مهربون که ۳۲ سالش شده بود و پسرش صادق ۱۱ ساله با کلی قرض برای پسرش یه دوچرخه خریده بود گذاشته بود گوشه مغازه ساندویچیش که شب ببره برای صادق کوچولو.

کرکره رو کشید پایین ساعت ۱۱ شب بود خیلی خوشحال بود دوست داشت تمام آرزو هایی که تو بچگیش نتونسته بود بهشون برسه رو برای صادق کوچولو برآورده کنه رفت گوشه خیابون خلوت که ماشین بگیره و زود بره خونه

 

آرش با ماشین شاسی بلند مشکی ۸۰۰ میلون تومنیش تو همون خیابون در حالی که دوست دخترش کنارش بود و صدای موزیک رو برده بود بالا داشت رانندگی میکرد

 

و چه زیباست تقدیر سفید و سیاه چرخ روزگار وقتی در یک مسیر چپ و راست به هم میرسند

محسن نگاهش به دوچرخه کوچک که برای پسرش صادق خریده بود و نیم نگاهی به جاده برای تاکسی گرفتن که بره خونه

و

آرش نگاهش به اندام دخترک بود که چگونه گولش بزنه برای لدت و هوس و نیم نگاهی به جاده تاریک

 

محسن صدای ماشین شنید و با خوشحالی وقتی نگاه کرد که آرش در ۳ متری محسن بود

و خدا در همان نزدیکی پشت آن پیچک یاس پژمرده خشک به تماشا نشسته و نقش میزند بر بوم این صفحه سنگ

چشم در چشم محسن تو چشم آرش نگاه کرد آرش تو چشم محسن

و طفل محسن در خانه کلنگی استیجاری  آه بلندی کشید

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر پس چرا بابا محسن نمیاد ۱۱:۳۰ شب شد نگه قرار نبود برام دوچرخه قرمز خوشکلا بخره

آرش مست بود سیگار بر لب و سرعت ۹۰ کیلومتر در ساعت

محسن مثل مجسمه خشکش زده بود

آرش محسن را زیر کرد و فرار با سرعت بیشتر کرد

محسن سرتا پا خونی گوشه خیابون افتاد

محسن نفس های آخرش را میکشید آرش تند تر گاز میداد که شناسایی نشه

محسن کشته شد و پسرش صادق یتیم و بی پول

آرش فرار کرد و بعد از اون حادثه و به علت کوهولت سن پدرش چسبید به شرکت مصالح فروشی پدرش و ازدواج کرد

آرش پسری به نام پارسا دارد.

و این چرخه هر روز در حال تکرار است

 

 

اسم آن پسر محسن بود ... آن یکی آرش بود ...

 

اسم آن پسر محسن بود ... آن یکی آرش بود ...